خرید بک لینک
آخه چرا زندگی ملیکا رو روال نمیره.این چه اشتباهی بود ما کردیم.ملیکا میتونست راحت دانشگاه علوم پزشکی قبول شه ولی ....دارم میتزکم از عصبانیت.چقدر این زندگی مزخرفه.دلم برای خواهر کوچولوم میسوزه.این همه تلاش کرده ولی نتیجه نگرفته.از همه بدتر این عروسمون.امروز عید غدیر بود و کلی مهمون برا دیدن مامان اومد.دختر نکبت فقط اونجا نشسته جلو مهمونا خودشو نشون بده یه بلند نشد دو تا ظرف بشوره.طفلک ملیکا همه کارا رو کرد.اون وقت عین برج زهرمار نشسته اونجا.نمیدونم چی بگم.قربون خدا برم آخه این چه سرنوشتیه.ما چرا باید فیس این دختر بچه ندید بدید رو تحمل کنیم.چقدر زندگی سخته.باید نقش بازی کنیم و نقاب بزنیم.الان عصر باید بریم دایی و خاله رو ببینیم در صورتیکه من اصلا حوصلشو ندارم.جیگرم برا ملیکا کبابه.تقصیر منم هست.باید دفترچه انتخاب رشته ها رو کامل میخوندم من که میدونستم ملیکا بی دقته.وای خدا جونم دارم دیوونه میشم.چرا همه درها بسته ست.خاک بر سر اون فالگیره.میگفت یه موفقیت توپ برای 7وعده دیگه برا خواهرت.پس چی شد.اصلا به هیچ چی دیگه اعتقاد ندارم.دعا و نذر و نمیدونم نیت کن و فال و همه اینا مزخرفه.دیشب رفتیم خونه مامان بزرگ دایی عیدی داد بعد مامان بزرگ جلو همه بهم میگه نیت کن.دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار هر کی میگه نیت کن یا ایشالله عروسیت.ای کاش میتونستم برم یه جا که کسی نباشه.ادم حال و روز خودش به کنار باید جواب مردم رو ام بده.ای کاش یه فرجی بشه.

برچسب: نویسنده: نگار محمدی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 12:42

صفحه بندی