یه چیزی در زندگیم وجود داره که در زندگی خیلی ها هیت به اسم تخیل.تخیلی پوچ و واهی که آدم خودش میفهمه و میدونه که نتیجه نداره فقط میخواد حالش باهاش خوب شه.مثل اینکه خودت رو در کنار کسی تصور کنی یا تصور چیزی که نشدنیه.بعضی وقتا فکر میکنم شاید این یه موهبته که آدم بتونه سختی ها رو با حس خوبی که با تخیلش درست میکنه قابل تحمل تر کنه اما از طرفی هم بعد بیرون اومدن ازش یه جورایی حال آدم بد میشه.وقتی میبینه اوووووه چقدر فاصله هست بین اون چیزی که تخیل کرده و اون چیزی که الان هست.شاید با قانون خلا راز هم در تضاد باشه اما برای من شیرینه.خیلی موقع ها به خودم گفتم این تخیل های واهی رو کنار بذارم و خودم باشم اما واقعا نتونستم.میتونم از این تخیلم برای تصور زندگی واقعیم در آینده استفاده کنم نه چیزی که میدونم نشدنیه.
موضوع دیگه که میخوام در موردش بنویسم حال و روز من و ملیکا تو خونه ست.دو دختر شکست خورده از اهداف.اگر ملیکا این اشتباه انتخاب رشته و ثبت نام رو نمیکرد و حالش خوب بود و اون حال به ما منتقل نمیشد خیلی خوب بود و این فضای سنگین تو خونه نبود.البته با درس خوندن من و تقریبا نتیجه نگرفتنش خیلی هم برای خانواده قبول نشدن ملیکا سخت نیس چون فکر میکنن تهش میشه مثل من. سخته واقعا آدم فکر کنه هر چیزی که در گذشته بهش افتخار میکرده و بابتش امتیاز داشته الان ارزش که نداره هیچ بابتش سرزنش میشه.مثل همین درس خوندن من و عقب موندنم از زندگی و ازدواج و در عوض درس نخوندن دختر دایی ها و ازدواج زودشون.آدم واقعا احساس میکنه از زندگیش عقب مونده.البته این ویدئوهای جول اوستین هم تا حدودی آرومم میکنه خصوصا وقتی میگه خدا عقب موندن ها رو جبران میکنه.در هر صورت من و ملیکا الان شدیم غصه مامان و بابا.نگرانی رو در وجود مامان حس میکنم و واقعا اذیتم میکنه.طفلک اون همه سختی تو زندگیش کشیده و مونده جوونیش رو تو خونه ای که توش محبت ندیده گذاشته تا ما بزرگ شیم و سرو سامون بگیریم و حالا داره درجا زدنمون رو میبینه.نمیتونم حسش رو درک کنم چون مادر نیستم اما از خدا میخوام حاجتاشو برآورده کنه و بهش آرامش بده.واقعا بعضی وقتا دلم برا مامانم میسوزه.ای کاش که خیالش آسوده شه از طرف ما و به یه آرامشی تو زندگیش برسه.واقعا می سوزم که نمیتونم کاری برای خوشحالیش بکنم که هیچ بلکه مایع غصه و پیریش هم هستم.الهی که به حق حضرت زهرا همه پدر و مادرا خوشبختی بچه هاشون رو ببینن و خیالشون آسوده شه.
رفیق جان امشب داداشیم میره خونه نامزدش آخه شب جمعه ست.من تک و تنها اینجا.به قول شاعر ای خدا تا کی بخوابم من جدا!!بیا دیگه.من که هیچ انقد مامانم از اومدنت خوشحال میشه که نگو.
برچسب:
نویسنده: نگار محمدی