خرید بک لینک
تقریبا وسط های ماه رمضون بود که حسین گفت یه خواستگار برات پیدا شده.پسر خاله معصومه.تو عقد حسین دیدمش اونم منو اونجا دیده بود و خوشش اومده بود اما مامانش راضی نبود به علت اینکه من شب بله برون گفتم شما چرا که آهنگ نذاشتید ما برقصیم حداقل یه دف میاوردید و اونا گفتن ما عزادار مادرمون بودیم.جالبه آخه کسی که عزاداره مگه دختر شوهر میده.به خاله گرام معصومه برخورده بوده و پسر با کلی اصرار نتونسته مامانشو راضی کنه.البته این حرف برا من معنا نداره چون به نظرم پسر بخواد میتونه پای کسی وایسه.پسر مورد نظر تقریبا یک ماه پیش رفتم خواستگاری و عقد کرد.خیلی شبیه اون چیزی بود که من میخواستم و شاید بالاتر.ظاهرش خوب بود معتقد و با اخلاق.تحصیلکرده و وضع مالیشم که توپ بود.شاسی بلند داشت با دو تا خونه.ولی از دستش دادم.منم خیلی میخواست ولی ما اصلا با هم حرف نزدیم.اولا خیلی غبطه میخوردم در واقع حسرت اما بعدش آروم شدم.به این فکر کردم همون خدایی که اینو فرستاده مثل این یا بهترشم میتونه بفرسته اما این بار ان شالله تا سر سفره عقد و بله گفتن.یادم اومد که تقریبا دو سال پیش بود که پسری هم بود خیلی شبیه به اونی که خواستم و شاید بهتر و اونم نشد.اون موقع هم خیلی ناراحت شدم و اخرش فکر کردم خدا فرستاده و از این بهتر میفرسته.

یه چند روزه به این فکر میکنم که واقعا خدا چطور میتونه از آب پست آدم بسازه.این در واقع بزرگترین معجزه خداست.وقتی به این فکر میکنم دلم آروم میگیره و میگم خدای من معجزه گره و برای منم معجزه میکنه.

رفیق جانم امروز احساس کردم بیشتر بهت نزدیکم.شبت قشنگ

برچسب: نویسنده: نگار محمدی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 1:23

صفحه بندی