این حرفای عامه که میگن طرف سی سالشه هنوز شوهر نکرده.مگه میشه ادم حرف و نگاه دیگران براش مهم نباشه.حتی وقتی ادم با یه سری ها حرف میزنه دقیقا نیفهمه تو ذهنش داره میگه طفلک سی سالشه شوهر نداره.یاد روضه های پارسال مامان بزرگ افتادم که خاله حری یه دختر سن بالا دیده بودم و میگفت بد بخت چقدر سنش بالاس.خوشحالم که دختر نداره چون با این حرفش دخترش رو بدبخت میکرد و اونم دچار ترشیدگی میشد. مثل من که دلم برای دیگران سوخت و حالا همونایی که دلم براشون سوخت سر زندگی شونن و من موندم.خدا این جور مواقع یه لبخندی میزنه و میگه اخه تو چه کاره ای که دلت برای بنده من بسوزه.برو به فکر خودت باش که به خشگلی و تحصیلاتت مینازی که اینا هیچ فایده ای برات نداره.
زمان بی رحمانه داره میگذره.خیلی سریع.الان تقریبا نیم سال رفته.ای کاش آروم تر میگذشت حداقل.نمیدونم چرا انقد دلش میخواد تند بره.به ضرر من و امثال من داره میره.
من یه دختر سی ساله تنها هستم.تنها پناهم خداست و در انتظار معجزه.اگه منو به حال خودم رها کنن حالم بد نیس اما رهام نمیکنن.همه بهم امر و نهی میکنن و ازم توقع دارن.الان مطمئنم عروس بخت بلندمون که امروز میره خرید من خاک بر سر باید خریداشو براش کادو کنم و شب عید هم عین مترسک و از اجبار برم خونشون.به قول مامان هم اگه حرف نزنم هم برام حرف درست میکنن که داره میترکه از حسودی
امیدوارم خدا بهم حق بده به حسادتم حق بده.بحران سی سالگیم همزمان شده با خوشبختی عزوس 17سالمون.و من مبهوت اینکه شکست خوردم در زندگیم و فقط در انتظار رحمت خدا هستم
برچسب: تجرد بعد از سی سالگی,وبلاگ تجرد بعد از سی سالگی,تجرد بعد سی سالگی,
نویسنده: نگار محمدی