سالهای قبل حس عزای بیشتری تو دسته ها داشتم اما امشب اصلا.به قول خواهر نمیدونم ما گنهکاریم یا واقعا دیگه دسته ها اون دسته نیس.تو شهر ما که انگار دسته ها یه بهانه ای میشه برای نماش گذاشتن زندگی فرد خصوصا ازدواج.نمیدونم شاید من رو این مسئله حساسم.طرف با نامزدش یا شوهرش که تازه ازدواج کردن میگرده و مرد اصلا به روی خودش نمیاره بره عزاداری کنه نه بچسبه به زنش.در حالت خوبشم که از هم جدا هستن عروس مورد نظر انید قیافه میاد انگار که شاخ قول رو شکونده.به خدا اینا همش درده.قربون بزرگی خدا برم که بعضیا با همه بدی شون و بچگی شون به خیلی چیزا اونم زود میرسن.واقعا دوس ندادم برم دسته.چون ایمانم ضعیفه و به جای عزاداری نگاه میکنم به نمایش زندگی مردم و اونوقت ایمانم ضعیف تر میشه و حسرت میخورم.از کاش بتونم همون خونه بمونم و روضه گوش بدم.باید رو خودم کار کنم که انقدر فکر و نظر دیگران برام مهم نباشه گر چه واقعا سخته
خدایا به حق لحظه ناامیدی ابالفضل هیچ امیدواری رو امشب از در خونتون ناامید نکن و البته من که باشم که این رو به مهربان ترین مهربانان بگم که خودش حواسش به همه مخلوقاتش هست.
خدایا منو هدایت کن و بهم ایمان بده.ایمانی که هر روز قوی تر بشه و اعتمادی که دلم رو آروم کنه.تو برای من کافی هستی ای مهربان ترین مهربانان.
رفیق دوس دارم مثل یه عزادار واقعی برای امام حسین دنبال سینه زدن و نوکری برای اربابمون باشی.قبول باشه رفیقم.
برچسب:
نویسنده: نگار محمدی