امشب خونه خاله و مامان بزرگم.واقعا تحمل دو تا بچه خاله خیلی سخته.مجبورم حداقل هفته ای یه بار بیام اینا شبا تنهان.امروزم که روز اول پری شدنم بود به اندازه کافی خودم بی حوصله بودم بودن اینجا هم که دیگه هیچی.خونه خودمون تو ارامشم.قبلها خونه مامان بزرگ رو دوس داشتم اما الان نه.اینجا به نظرم ارامش نیس.در ضمن میدونم هر وقت میام شروع غیبته.امروزم شروع کردم چله ترک گناه غیبت رو.مجبور بودم حرفهای خاله رو بشنوم اما جلوی زبونم رو گرفتم و سعی کردم فقط یه کاری کنم اون فکر کنه گوش میدونم و همراهیش نکنم تو غیبت کردن.امیدوارم خدا منو ببخشه.دیگه چاره ای ندارم مجبورم.
کلا دو سه روزه دلم گرفته.پری شب که دلم حسابی گرفته بود.به حسین پیام دادم دیگه این بار باید حاجت منو از ابالفضل بگیری و برو التماسش کن.
واقعا داره سخت میشه.تنهایی و نبود رفیق از یه طرف که واقعا بهش نیاز دارم که باشه از طرفی هم تحمل یه سری حرفها که حالا چه بی قصد و چه باقصد ناراحت میکنه.امروز با مامان بزرگ حرف میزدم میگفت مامانت سر تو حامله بود کلیه هاش عفونت کرد بهم گفت تو از اول باشی بلالی بودی یعنی از همون اول سرت بلا می اومد.خب بهم بر خورد.خب حتما تحمل همه اینها هم جز امتحانمه.باید صبور باشم.
قبلها برام مهم بود نگاه دیگران در مورد همسرم و اینکه از دختران دایی کمتر نباشم اما الان هیچ اهمیتی برام حرف هیچ کی نداره.برام مهمه با همسریم خوشبخت باشم.
از خدا میخوام کمکم کنه که صبور باشم و امیدوارم ازدواج خوب نصیب همه دخترها و پسرها بشه
برچسب:
نویسنده: نگار محمدی