خرید بک لینک
یعنی خاک بر سر من با این انتخاب رشته کردنم برای ملیکا.حتی پیام نور هم براش نزدم.آخه ادم انقد بی مبالات.یاد انتخاب رشته ارشدم افتادم که یک کاره زدم اولیش رو شیراز در صورتیکه تهران هم قبول میشدم.همش از خوش بینی بیش از حده.الکی خوش به من میگن.خب یه کم منطقم خوب چیزیه آدم داشته باشم.همش احساس همش بی مبالاتی آخه چه کنم با این رفتارای بی منطقم.احساس میکنم این بی مبالاتی تو همه زندگیم هست این بی منطقی.مثلا خاله نجی چون بچه داریش بود به من گفت کارمند نشیا به درد نمیخوره من دیوونه هم تحت تاثیر قرار میگیرم زود اصلا به این فکر نمیکنم خب این همه درس خوندم اخرش بشینم خونه نتیجه این میشه که دنبال کار و استخدامی نمیشم.بعدش می بینم دانشجوهایی که بهشون درس دادم با اون مدرک مزخرفشون حقوقشون یه میلیون اضافه شده و من نشستم تو خونه.البته نمیدونم اگر دنبالشم بودم چی میشد.اصلا این مدرکم به درد میخورد یا نه.خلاصه اینکه امروز جز روزای بدم شد.با شنیدن خبر حماقت خودم و ملیکا داغون شدم و یاد بدبختیهای خودم افتادم.اینا یعنی من هنوز بزرگ نشدم.یعنی با هر اتفاقی به هم میریزم.به قول دکتر شیری هیچ رابین هودی در کار نیس.باید خودم به داد خودم برسم.باید یه تکونی بخورم.ای کاش پرده ها زده میشد کنار و من آینده رو میدیدم.ای کاش میفهمیدم این روزها تموم میشه یا نه.کی یه اتفاق خوب میفته.چی میشه.البته کلا هیجاناتم تموم شده.باید یه معجزه بشه که باز دلم دل بشه.

خدا جونم خودم به درک.ملیکا رو کمک کن.با این همه اتفاق منفی آدم به این نتیجه میرسه که آیا واقعا صدام از طرف خدا شنیده میشه یا نه.خدا داره باهام چی کار میکنه.یعنی باهامون چی کار میکنه.

یه چیز دیگه که هست اینه که رفتار و احساسم منتقل میشه به مامانم.یعنی من با این رفتار و احساسم دارم اونو زجر میدم.مردم به مادرشون خدمت میکنن و منم دارم زجر میدم.باید یاد بگیرم که چه بخوام چه نخوام مامانم روم حساسه با اینکه من مادر نیستم و اصلا حالش رو درک نمیکنم.باید خودم رو زبونم رو و احساس و رفتارم رو کنترل کنم حداقل به خاطر مامانم.من که کاری نمیتونم براش بکنم حداقل زجرش ندم.غصه خودش براش بسه

ببین جفت من رفیقم.نبودن تو چیا داره سرمون میاره.مامانمم داره غصه بی دامادیش رو میخوره.امیدوارم مامان تو هم غصه بی عروسیش رو بخوره تا بی حساب شیم.البته مطمئنا مثل مامان من نیس.چون ما تو یه جامعه مردسالار مزخرف داریم زندگی میکنیم که همه ارزش یه دختز به ازدواجه حالا هر چقدم درس بخونه و هر چی

یکی دیگه از چیزایی که یاد گرفتم اینه که الکی ننازم به خشگلیم.خب اخه که چی.خدا خلق کرده دیگه.اصلا شاید در ذهن خیلی ها خشگل نباشم.به قول یکی از بچه ها میگفت حضرت زهرا برای دخترای زشت نماز بخت خونده ای کاش منم زشت بودم.همین معصومه نیس مگه نه قیافه داره نه هیکل من نمیدونم چه طور این قیافش به دل حسین رسید.به دل من که اصلا نمیشینه نمیدونم چرا ازش خوشم نمیاد.باید قبول کنم که دیگه بپذیرمش و پیشش تقش بازی کنم.حالا فکر کن مثلا بخوان طلاق بگیرن که مامانم طفلک دیگه دیونه میشه رسما.بالاخره من باید آروم بگیرم.باید قبول کنم که مامانم حالش با حال بد من بد میشه پس به خاطر اون آروم باشم.این واقعیت زندگی منه.

آهای رفیق.مادردزنت خیلی دوست داره.بیا شادش کن.انقد داره دعا میکنه برای ازدواجت.باید قدرشو بدونی.هنوز نیومده و ندیدتت دوست داره.خوش به حالت رفیق.حوصله ندارم شکلک برات بذارم.

رفیق من یاد گرفتم دیگه به هیچ چیزم ننازم و در عین حال افسرده هم نباشم و خود کم بینی هم نداشته باشم.خدا جونم کمک.کککککککککککمممممممممممککککککککککک

برچسب: نویسنده: نگار محمدی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 12:41

صفحه بندی